تبليغاتX
صرو

سلام.چندمش هم یادم نیست که بنویسم چندمین روز از چندمین ماه  است .زندگیم آنقدر به هم ریخته که دیگر هیچ چیز برایم مهم نیست .مشکلاتی رو برویم جولان میدهد که دیگر نمیتوانم خودم را به ندیدن بزنم میتوان دید،میتوان ساکت بود و هیچ کاری نکرد ، ناخودآگاه از من خواسته میشه  ساکت باشم ولی بهم میگن ساکت نباش، کارهاشون طوریه که گفته میشه ، نه تو باید کاری کنی ولی ازم خواسته میشه دور بمونم ،میخوان که من رو دور نگه دارن ،خسته شدم .بعضی رفتارها بعضی سخن ها چنان تاثیری چنان ناراحتی روی انسان دارد که هیچ گاه از یاد نمی روند.

به  مشکلاتم از دور که نگاه میکنم یه شکل دیگری میشود خنده دار میشود !!واقعا تمسخر آمیز جلوه مینماید و بعضی تاریکیها برایم روشن میشود ولی باید گام برداشت،ایستادن دیگر جایز نیست.از روی پل خواهم پرید شاید به آنطرف دره رسیدم و  یا در قعر سقوط خواهم کرد ،می ترسم  تنها از همین پریدن میترسم.از گدایی خسته شده ام!!الان ماه هاست که حتی یک خبر خوش کوچک نیز نشنیده ام.بهتر است فرار نکنم و بایستم و ببینم .همیشه تلاش کردن مهم بوده نه نتیجه گرفتن ،پس چرا دست از تلاش برداشته و زانوی غم بغل کرده ام؟!.الان وسط نیمروز است اگر الان کاری نکنم ، هر زمان دیگری دیر است.دیگر دردهایم را به زبان نمیرانم ،آن محمد دیروز نیستم سخت شده ام سخت و سفت ،یاد گرفتم تنها باشم و تکیه نکنم به هیچ کس ، باعث شد همیشه تنها باشم ،و نتوانستم تظاهر کنم که خوشحالم مثل خیلی ها و همین سبب تنهایی بیشترم شد .

تفسیر واژه عشق آنقدر برایم مبهم شده است که دیگر در بین احساساتم نمیتوانم تمیز قائل شوم در بین احساساتم گم شده ام.دختری که عاشقم است ندیدم و فکر میکنم عاشقم ،عاشقه کسی که مرا ندید.دارم چشمهایم را باز میکنم که ببنمش شاید هنوز دیر نیست.

التماست میکنم خدایا کمکم کن.همیشه کمک کرده ایی به طرز باوردنکردیی ،و من ،من بنده هیچ گاه شاکر نبوده ام ،کمکم کن صدای این بنده ات را بشنو ،امید است اینقدر غرق نشده باشم که صدایم شنیده شود.

"پس آنانکه بخدا ایمان آورده و نیکوکار شدند در بهشت پر نعمتند"

هرکس بنا به دلایلی خواسته یا ناخواسته تو مسیرهایی قرار میگیرد و باید انتخابهایی بکند ،شاید بنا به دلایلی نمیخواهم مدتی اینجا هزینه احساسی و روانی کنم و روانم را نمیخواهم آسوده کنم .یکی از مهمترین دلایل زندگیم  عزت نفسم بوده  اگه آن نباشد  نمیخواهم دیگر وجود داشته باشم .شاید زمانی دیگر،شاید ساعتی دیگر ،شاید روزی دیگر ، ماهی دیگر، سالی دگر و شاید هیچوقت.خدانگهدار برای روزی که مانند اسمم و کنیه ام آزاد باشم .یا حق

خانم  .....  میبایست برای شما مطلبی مینوشتم ولی خوب که نگاه میکنم  حرفهای زیادی  هست که بهتر است گفته نشود .از آن دست حرفها که هرچه حرف بزنی فقط باعث ناراحتی است .و بهتر است حرفی نزنم.

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  جمعه 10 مهر1388ساعت 12:11  توسط محمد   | 

سلام.اصلا نمیدونم تابستون چطوری گذشت واقعا نمیدونم چطوری شروع شد و چطوری تموم شد .در هر حال تابستون تموم شد و هیچ کدوم از اون کارهایی که میخواستم بکنم رو نکردم و هیچ کاره بخصوصی انجام ندادم یعنی فقط کار کردم والبته درست و حسابی هم دنباله پول نبودم میخواستم یه کاری شروع کنم ولی پول کم دارم و نیمشه یعنی باید یه مقدار پول جمع کنم بعد ایشالا.از آخرین باری که با م چتیدم بعد از 2.5 کامپیوترم ترکید یعنی دیگه بالا نیومد الانم داریم از کافی نت اینها رو میتایپم .بگذریم قرار بود بابا یه سر بره دنباله بیمه افرادی که تو شرکتشون کرده بودن و من هر روز داره اعصابم خورد میشه هر روز بیشتر و بیشتر.واقعا نمیدونم چطوری با اسماءهم دردی کنم اسماء چطور تحمل میکنه مرگ پدر رو و مادر بیمار ی که ام اس داره و همه چی به دوش اونه .بهتره از خودم خجالت بکشم .واقعا دارم این روزا چیکار میکنم بی هدف شب روز میکنم و کلی هدف دارم ولی تنبلی میکنم و هیچ کاری انجام نمیدم .باید تو رفتارم تجدید نظر بکنم.

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 18:47  توسط محمد   | 

سلام.دیشب اسماء بهم گفت :بابام رفت.رفت تو آسمونا و امروز سومش بود .مو به تنم سیخ شد.بخدا چشام سیاهی میرفت ،دستام لرزید.خیلی سخته خیلی سخت.

امروز از پسر خاله علی اومد دمه خونمون ، یه چیزهایی گفت از خجالت آب شدم. البته در مورد کار بود.واقعا خجالت کشیدم.و حرفی برای گفتم نداشتم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 0:4  توسط محمد   | 

سلام.ماه رمضان شروع شد خدا پیشاپیش قبول کنه.ایشالا امسال دیگه میخوام آدم بشم.کلا تصمیم گرفتم آدم بشم ،الان حالم از خودم بهم میخوره ،باید عوض شم دارم عوض میشم،حالم از این اینترنت بهم میخوره ،دیگه دارم از خودم یواش یواش خجالت میکشم،دیشب ساعت 1 یه لحظه یه چیزی دیدیم نفسم بند اومد.شروع کردم به ورزش کردن خیلی وقت بود ورزش نکرده بودم یه جورایی نرمش میبینم خیلی افت کردم ،میخوام دوباره شروع کنم استقامتم خیلی پایین اومده ،باید ورزش بکنم.الانم تا خرخره خوردم ،سحری که نگو ،معده و مری و گلو و همه چی پر شده دیگه جا ندارم فقط این دهنم مونده که کاریشم دیگه نمیشد کرد باید بالاخره بتونم حرف بزنم !!! بدجوری این شبا بی خوابی به سرم میزنه اصلا نمیتونم بخوابم ،نمیدونم چم شده!!آرامش ندارم.یه چیزی می لنگه ،البته یه چیزی که نه،یه چیزهایی داره می لنگه!!!!

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

+ نوشته شده در  شنبه 31 مرداد1388ساعت 5:27  توسط محمد   | 

سلام .سلام.سلام.میبینم که همه منتظرن تا من آپ کنم  ، یه وقت نمیری از اعتماد به نفس بشر ،هیچکیه هیچکی اینجا نیست تار عنکبوت بسته ،اه اون گوشه رو عنکبوته داره میشه  اژدرها  ببین چقدر برا خودش مگس جمع کرده خوش به حالش به فکر آینده !!هست دیگه ببین چطوره .خوب تو این مدت که نبودم اتفاقهای ریز و درشت بیشماری برام افتاد اینقدر زیاده واییی چقدر زیاد ،اگه در مورده هر کدوم مینوشتم یه چند هزار کلمه ایی میتونستم بنویسم ولی خوب دیگه ،یه جورایی خوب بود که ننوشتم یه جورایی هم بد ولی بالاخره میخوام یه چیزهایی که تو ذهنمه بنویسم ،اون چیزهایی که هنوز یادم مونده و از ذهنم نرفته .هنوز نمیدونم چرا تو این مدت ننوشتم میخواستم بنویسم ،در همین حال نمیخواستم که اینجا بنویسم ، یه حسه متناقض داشتم  ،یا اصلا چیکار دارم میکنم؟!خوب فعلا بیخی گوش کن ،اول که حدود یه هفته ایی با خواهر بزرگتر و مامان تهران رفتیم ،اصل قضیه بر میگرده به فوت شوهر خاله ،یه جورایی یاثر تنها بود من نمیخواستم برم من و به زور بردن میگفتن یاسر تنهاست و یه همچین چیزی و بیشتر سن ما میخورد به دختر خاله و پسر خاله میشه گفت یه جورایی داشتن با خودشون دلقک میبردن !!! اصلا این یه کار فقط به شخصیت ما نمیچسبید که چسبید،خوب بود خیلی خیلی خیلی خوش گذشت جات خالی اینقده خندیدیم نگو و نپرس،به قول یاثر این مامان ها گیر میدادن بریم بریم والا تهران خیلی گرم بود خیلی بیشتر از حد تحملم طوری که بعد از مدتها خون دماغ شدم یعنی یه جایی رفتیم بیرون گفت محمد بشین پشته فرمون من یه سر برم اداره تعزیرات بیام نزاری ماشین جریمه شه یادته گفته بودم یکی از نقطه های ننگینه زندگیم چیه ؟؟گفتم شرمنده یاسر جان گواهینامه ندارم،گفت چی!!!!!خوب اون رفت جایی که کار داشت جای پارک هم پیدا نکرد گفت تو فقط اینجا باش اگه افسر اومد نزار جریمه کنه خوب چیکار کرد ماشین رو دقیقا وسطه خیابون ول کرد و رفت منم میگم یاسر چرا اینجوری میگه بابا بیخیال !!!!صبحها یاسر میرفت سره کار ،منم یه بار رفتم ولی عجب جایی کار میکنه این پسر! کف کردم ،صبح که یاسر نبود من میرفتم سراغ پسر دایی صادق ،ولی گوشه شیطون کر اصلا پسر عمو سیامک خبر دار نشد ، یه جوری شده بود اصلا نمیشد نفس بکشی یه جوری برنامه ریزی کرده بودن انگاری فقط ما پسرا شده بودیم برده !! حالا  بگو اصلا وقت شد برم اسما رو ببینم نه نه که نشد ،کلی هم شرمنده شدیم ،یعنی چیکار کنم اصلا دسته خودم نبود که جایی برم دخترا رو که ول کن هر جا خواستن رفتن من نشستم وره دله مامانا بچه داری هم میکردم ،وای من خیلی از بچه خوشم میاد کلا خیلی زیاد ،بگو چی شد ؟بگو دیگه ها با توام !! سنا و سمین که همیشه خونه مادربزرگشون پلاس بودن ،میخواستم برم بیرون گیر داده بودن ما هم میایم ،گفتم سنا دوست داری ببرمت بیمارستان عوضت کنم گفت نه ،یه حالت شیطنتم اومد تو جلدم گفتم دستتو بده ببرم ،جیغ زد فرار کرد یعنی رفتیم سره کوچه صدای جیغ و گریش میومد ،این یکیش ،یکروز بعد گفتم سنا گوشتو لازم داری دایی یاسر چاقو بیاره ببردش ول کن ما رو ،داشتم میرفتم حیاط ،یاسر صدا کرد محمد بیارش (البته یاسر منظورش یه چیز دیگه بود یادم نیس چی ) یک جیغی زد من گوشامو میخوام !!!منم هاج و واج ،دومین ضایع شدن فجیع ،سویمش چی بود ،خوابیده بودم سنا اومده بیدارم کنه ،خوب سنا جان میدونی من از شکار خیلی خوشم میاد چقدر کفتر و شکار خوش مزست گفت همسایه عمم تو یه جا دارن گفتم بگیر بکن تو قابلمه بخورشن اینقده خوشمزست واییییییی نگو یه  گاز بزن ،بعدش که از تهران برگشتیم م  زنگیده بود به خواهری میگه از وقتی شما رفتید اینا همش گریه میکنن میگن کجا رفتن ،سوتی که این نبود میگن البته موقع خواب از مامانشون میپرسن مامان جون پرنده ها رو میخورن اخه محمد این و میگفت من پرنده نمیخورم و میترسن !!!!یعنی اینقده احساس ضایع شدن میکنم که نگو .میدونی خر که نیستم یه چیزهایی رو متوجه میشم در مورد بعضی رفتارها که دوستشون دارم و دوست داشتم که بیشتر میشد.ولی چه میشه کرد .خوب این صورت تلگرافیش این قضیه بود وای یادم رفت داشتیم میرفتیم مامان تو اتوبوس خوابیده داره خر خر میکنه میگم دختر مامان و بیدار کن میگه نه یعنی باور کن اینقده خندیدیم به خرخر مامان نگو و نپرس روده بر شده بودیم .خوب چند روز بعد از اینکه اومدیم 2 تا کتاب گرفتم و برای اسما پست کردم یه کتاب کوری و یه کتاب ناتور دشت سالنجر ،البته یه بار برگشت خورد یه بار دیگه فرستادم ،فکر کرد فقط یه هدیه  معمولی بود ولی این دفعه فرق می کرد!!نمیگم ،عمرا بگم چی بود؛ برو بابا خوب نگو به درک .یه مدت داشتم یه جایی کار میکردم که از انگشتام خون چکه میکرد و از خستگی جنازه میشدم البته در ادامه هم قراره اونجا کار کنم و پیشه مجید باشم کارش سخت نبود حرفش خیلی سخت بود خیلی سخت.خوب به کیوی گفته بودم (کنترل رو یه بار حذف کرده )اگه کنترل خواستی بیا با هم کار کنیم یه جورایی کنترلم بد نیس ،بهم اس فرستاد محمد وقت داری یه 2 ساعت بهم کنترل یاد بدی ،فرستادم شرمنده والا وقت ندارم ،فرستاد ببین یعنی 2 ساعت وقت نداری دیگه هیچی ازت نمیخوام دیگه نه من نه تو ،بعدش اس فرستاد ببن دیگه از من هیچی نخواه هیچی هم از تو نخواهم خواست تو بیرون هم به هیچ وجه در این مورد باهام صحبت نکن ،فرستادم چشم ،قاطی کردم فرستادم اگه میخوای چیزی رو بهم بزنی احتیاج به بهونه نیست اول اینکه دفاعیه دارم کارگر داریم تو خونه هیچکی تو خونه نیست جز من و ..بیخیال خیلی ناراحت شدم قاطی میکنه یه چیزی میگه انگاری ،خوب شاید تقصیر من بوده ؟!؟؟!نمیدونم . راستی یادم رفت بگم معین آنفلانزای خوکی گرفته بود 3 روز تو بیمارستان خوابیده بود.دیگه جریاتی یادم نمیاد یه چیزی یادم میاد ولی نمیدونم چطوری شروع به گفتنش کنم ولی میگم .

از مدتها پیش میخواستم اینها رو بنویسم ولی گفتم بزار دیگه دانشگاه تموم بشه بعد ،برای خودم اصلا مهم نبوده چرا فقط دوست نداشتم کسی رو ...........ببینم البته مطمئنا تمامی این چیزهایی زائیده افکاره منه ویه سری توهمه و به هیچ وجه درست نیست البته شاید درست نیست ...

"بهمن 85 وارد این دانشگاه شدم اوایل با هیچکی تا یکی 2 ترم جور نبودم از ترمه اولم فقط چند تا خاطره و تصویر تو ذهنمه ،کمتر میشه اسامی تو ذهنم بمونه ولی جز جز چیزی که ببینم یا بنویسم یا بشنوم یادم میمونه ،اوایل ترمه دوم یعنی آبان 86 بود نشسته بودیم خونه گفتم یه سرچی بکنم ببینم در مورد این دانشگاه چه سایتهایی چه لینکهایی هستش ببین چی به چیه ،البته کم کم داشتم به این محیط و آدمهای مزخرف عادت میکردم یعنی کردم ،فقط به 2 تا سایت خوردم یعنی یکیشون در مورد خاطره یه دانشجوی قدیمی تو این دانشگاه و یه وبلاگ به یه دانشجویان این دانشگاه بود ،و نویسنده وبلاگ شخصی بود به نامه نیکا !و البته از اسمه وبلاگ مشخص بود که ورودی 85 هستن یعنی یه جوری بود انگار نویسندگان بود ولی بعد مشخص شد که یه نویسنده وجود داره !!خوب از این وبلاگ که نوشته شده بود در راستای تجزیه و تحلیل این دانشگاه هستش خوشم اومد یه جورایی پا ثابتش شدم ،و من هم خبر میدادم و البته یادم نیست چرا ولی  آی دیمون رد و بدل شد و فقط یکی 2 بار شک کردم نکنه این دختر باشه ، این شخص خیلی خوب بازی کرد ،الحق و الانصاف بازیگره خوبی بود ،دستش درد نکنه یه جورایی چند ماه با هم صحبت میکردیم دستش درد نکنه یه سری میرفت نمره هامو نیگا میکرد از رو برد و بهم میگفت و یه بار هم برنامه عوض شده برای تعطیلات برفی رو گذاشت روی سایت دستش درد نکنه تو این مدت اسم و فامیلم رو گفته بودم و گفته بود نمیشناسه  و این رو همه میدونن رابطه طولانی با یک هم جنس خیلی فرق میکنه با یک جنسه مخالف اصولا آدم با همجنس خیلی راحتره و من هم بودم خیلی هم راحت بودم ،یادمه موقعی بود که نمره ها رو میگفت یعنی فکر میکنم ،همیشه میگفتم حداقل اسمتو بگو نمیگفت و این خیلی عجیب بود که یه پسر اسمشو نمیگه پسرا حداقل خیلی خیلی راحت اسم فامیل عکس همه چی رو میگن ،خوب این رو خیلی  رابطه طولانی باعث یک جور کنجکاوی برام شد ،دقیقا یادمه شبی قبل از اینکه بخوام برم دانشگاه چتیدیم نمره 2 تا از درساشو  ازش پرسیدم و بدون هیچ قصد و قرضی ،نمره محاسبات و مغناطیس فکر کنم بهش گفتم میخوای عکس بدم ولی ازش استفاده ناجور نکنی گفت نمیکنم باشه ، عکسو که دادم گفت تو اینی ،ببینم چطور پسری هستی گفتم خدا داند ،فرداش دانشگاه بودم گفتم یه بار دیگه نمرههامو ببینم دیدم یه لحظه نگاهم خوردبه   لیسته بغلی برای استاد راغبه مغناطیس ،کنجکاو شدم گفتم ببینم کی این نمره رو گرفته دیدم یه دختر و یه پسر این نمره رو دارن !!کنجکاوتر شدم .در همین حین که نگاه میکردم ،احساس کردم یکی داره نگاهم میکنه یه لحظه دیدم خانم خوش خنده نگاهم کرد و رد و شد .لیسته محاسبات رو که دیدیم فهمیدم این شخص خانم ل ت هستش ،خیلی عصبانی شدم خیلی زیاد اینقد ناراحت شدم نگو و نپرس ،گفتم برم ببینم این شخص کیه یه حرف سنگین بهش بزنم ،یه حرفی بزنم که لال شه ،بعد گفت حتما بیچاره دوست نداره بفهمن کیه ولی یاده این دروغ افتادم ،که چرا آدمها میتونن اینقدر پست باشن ، چطور شخصی میتونه اینجور بازیگر باشه و اینجوری بازی کنه و چطور میتونن تظاهر کنن به چیزی که نیستن !!آدم فقط باید جلوی خودش قاضی باشه این وجدان پس چی؟؟که طرف به راحتی آب خوردن دروغ میگه ،از مالمیر پرسیدم ل ت رو می شناسی گفت نه ،البته شک داشتم و دارم در مورد این شخص. تو پیوسته ها یه پسره بود کرمانشاهی معین باهاش دوست بود باهاش یکی 2 بار سلام علیک کرده بودم دیدمش گفتم ببخشین یه مشکل دارم این دختره ل ت رو میشناسی و نگفتم چرا میخوام ،گفت آره اتفاقا یه وبلاگ داره الان هم داره میاد همونیه که یه پالتو چهارخونه تنشه دیدمش این همون موجودی بود که دوست داشتم همین الان خفش کنم ،شب که رسیدم خونه اولین کاری که کردم کانکت شدم پیغام گذاشتم بیاد کارت دارم تو اون روز فقط میخواستم هر چی از دهنم در اومد بهش بگم ، دیگه تا یه هفته کانکت نشد یعنی همیشه میشد و منم ایگنورش کردم و دیگه تو وبلاگش ننوشت ،هیچ وقت نفمیدم چطور این قضیه رو فهمید ولی دیگه نشد تا حرفم رو بهش بزنم ،شاید هم هیچ وقت نفهمید که شناختمش احتمالا ،ولی چرا دیگه نیمومد ،خوب این شخص کی بود ،این شخص همون دختری بود که سره کلاس معادلات دیفرانسیل پسره بوره نخاله اشتباهی بهش خورد و دختره وسطه کلاس برگشت فحش دادن !!!یعنی صحنه عجیبی که هنوز یادمه و یه انسان حزب الهی .خیلی ناراحت بودم خوب که فکر کردم دیدم همون قدر که باعث ناراحتیم شد و صداقت نداشت همونقدرم خوب بود ولی دیگه کاریش نمیشد کرد همون جا تموم شد با کی ناراحتی ،خدا شاهده اگه میگفت دختر هستم ولی دوست ندارم بدونی کیم خدا شاهده  اصلا یک لحظه هم به ذهنم نمیزاشتم بره که ببینم این کیه ،خوب اگرهم به فرض میگفت کیه واقعا فرق میکرد؟من چه کاری میخواستم بکنم؟چه کاری میتونستم بکنم ؟واقعا چه تاثیری داشت؟جز این بود که دیگه این ناراحتی تو ذهنی ناشی از دروغ وجود داشت دیگه ؟دیگه واقعیاته وجودیشو تو پنهانترین موقع پنهان میکرد؟موقعی که آدم خودش سخت میگیره نباید از سختگیری دیگران بناله . فقط موقعی میشه این مشکل رو حل کرد که شخص اول مشکلشو با خودش حل کنه یا به چیزهایی که اعتقاد داره پایبند باشه . خوب به نظرت چقدر احتمال داره که تو نت با یکی آشنا بشی اون شخص وبلاگ نویس که در مورد کل دانشگاه مینویسه یه دختر هم رشته ایی باشه !! بارها دیدم که این شخص نشونم داد به شخصه دیگری و این موضوع ناراحتم میکرد و بارها،همیشه متوجه نگاه های سنگین کارشناسی پیوسته هایی که ساکن اون شهر بودن میشدم ،خر که نیستم و حرکات اشخاص رو خوب میشناسم .بگذریم . البته فرض میکنم این دو موضوع به هیچ وجه به هم ربطی نداره،خوب منی که تازه چیز  مصرف کردم نباید حرفه درستی بزنم دیگه مگه نه خوب اینا هم توهمه .

چند ماه پیش یکی از وبلا گم دیدن کرد نوشته بود اگه هنوز عشقه خونت پایینه بیا به وبلاگه ما اسمه وبلاگ خیلی به این جمله که از وبلاگه خودم گرفته شده بود مربوط بود ،خوب مشخص بود که وبلاگ من رو به صورت ریز خونده و میخونه ،چون این جمله در لابلای کلی مطلب بود و این کامنت در پست های بعدی من بود و صد البته من حساس شده بودم و هستم و خواهم بود ،خوب نظر دادم نظر داد نظر دادیم نظرن دادن و پیشه خودم گفتم هر جور راحتی ،هر جور تو دوست داشته باشی پیش میریم  ،این فرد میگفت اسمش ش هستش و از شیرازه !خوب هرچی گفت سعی کردم باور کنم خیلی سعی کردم ولی نمیشه ،و آی دی رد و بدل کردیم و اینقدر دوست دارم شنیدم که حالم بد شد ،همیشه هم نظره خصوصی میداد نظرات خصوصی و فوق العاده باحال ،خیلی وقته صحبت میکردیم ،ولی من همیشه مینوشتم و نوشتم ،کم کم یادش رفت که باید تو وبلاگشم بنویسه  و به صورتی تابلو طوری با مسئله شعر گفتن من برخورد کرد طوری که انگاری میدونست !!خوب چت چت چت درد و دل همیشه میشنید و کمتر میشد از خودش چیزی بگه ،من یاد گرفتم با خودم راحت باشم اگه ادم با خودش راحت باشه با همه راحته ،چندین آی دی مختلف ادم کردن از مدتها پیش،خوب آخرین باری که من به چت رم رفته بودم یادم نمیاد شاید بیشتر از 1.5 سال باشه و هر کس که ادم کنه میره تو یه لیسته دیگه تو یه گروه دیگه و من خر نیستم ،به خانم ش یه بار گفتم بزار در مورد خانم ل ت بگم گفتم چیزه خاصی نگفتم گفتم فقط دوست داشتم صداقت داشت ،فردا شبش آی دی شاد شاد آنلاین شد بهم گفت نمیدونم چطوری ادم کردی اون بهم گفت !! خوب منم قبول میکنم مردم هر چی بگن یعنی سعی میکنم مگر اینکه خلافش ثابت بشه اگرم بشه لزومی نداره به روش بیارم مگه اینکه لازم بشه ،و صحبت کردیم یه مقداری فکر میکنم فقط همون شب ،و گفت الکترونیک میخونه و پیوسته !!و دختره و بچه همون شهره !!خوب مهم نیست نبوده این بهترین کار بود ولی دیگه نتونست ادامه بده لزومی نداره آدم چیزی در مورد اسامی بگه ،این در صورتی لزومی نداره که خودت نپرسیه باشی،یعنی اگه بپرسی باید بگی،این تموم شد.خانم ش مدتها ادامه داشت بعدش از حدود 1 ماه پیش تقریبا از موقعی که نوشتم دیگه به این دانشگاه نمیام تقریبا قطع شد یعنی چند باری دیدمش انلاینه یعنی شخصی که هر وقت آنلاین بودم همیشه فقط با من میچتید یعنی یه جورهایی غیر ممکن بود بگه وقت ندارم میگفت وقت ندارم !!خوب اینم یه فرض شاید واقعا کار داشت ،خوب چندین و چند بار آنلاین شد و دیگه بعد از اون کار داشت یا اینکه موقعی که من بودم میرفت اینویزیبل خوب مهم نبود خوب من گفته بودم  و بهم میگفت داداش کسی که به آدم میگه داداش یه بار تو همون موقع بهم گفت دارم با داداشام چت میکنم وقت ندارم ،خنده دار نیست تو باشی چه فکری میکنی ؟ دقیقا همون آی دی که همیشه باهاش میچتیدم اول یه آی دی دیگه بود که باهاش چتیدم و بعدش بهم گفت اون آی دی هک شده  و دیگه با اون آی دی نچت و از این حرفا و چتیدم و اون شخص هم یکی از همون ساکنین شهر دانشگامون بود .یه حرف دیگه ،یه بار میگفت یه دوست لر دارم با هاش چت میکنم میخواد برای دوست پسرش کادو تولد بگیره به نظرت چی بگیره ؟خوب منم یه چیزهایی گفتم ،میدونی بعد از مدتها صحبت اسمه اون دوست لر چی بود ؟شمیا ،جالبه نه ،چون من همون موقعی که میخواست با این خانم صحبت کنه باهاش صحبت کردم ،خوب این شیما خانم همون خانم خوش خنده بود خانمی که واقعا دختر ه خوبی بود ،خوب نتیجه عکس العمل دیگران رو در مورد خودم تو بیرون میدیدم .خوب این تکه های پازل رو که کنار همدیگه قرار میدم فقط به یه نتیجه  میرسم ،خوب مطمئنا من اشتباه میکنم .دیگه حالم از نظراته خصوصی بهم میخوره .نمیخوام بگم که این ها حتما یه نفر باشن شاید چند نفر ولی خوب.من از هیچی بجز یک چیز ناراحت نیستم اون هم عدم وجود صداقت در گفتار و رفتار و تظاهر هستش ،و واقعا شخصی اگه این رفتار رو با من داشته نمیبخشمش ،فقط فرض کنید اگه واقعا صداقت بود چه فرقی میکرد ،میتونستم رفتار متقابلی داشته باشم و به همه دوستا این دخترها رو نشون بدم ولی دوست نداشتم تابلو شن ،چون اگه میخواستم تابلو کنم بدجوری تاوانشو میدادن ،چون همشون یه جورایی دخترای خوبی بودن بخصوص از کوشولو که دختره واقعا خوبی بود پسرهای پیوسته  عوضی یه باز شنیدم اسمشونو گذاشته بودن ..... البته اسمه ل ت رو هم گذاشته بودن فاطی کماندو .فعلا حرفه دیگه ایی ندارم فقط اگه وقت کردید این مقاله رو بخونید. http://tabnak.ir/fa/pages/?cid=22343 فقط یادت باشه که کی این مطلب رو نوشتی محمد جان یادت باشه .الان احساس بهتری دارم.همین برام مهمه.به نظرت اگه صداقت داشتی این رابطه خیلی دوستانه تر و صمیمی تر نبود ؟باعث نمیشد راحتتر باشیم؟مهم نیست شاید من دارم مثل همیشه اشتباه میکنم ،ولی گذشته ها گذشته بهتره به فکر آینده باشیم .میدونم امیدی نیست ولی دعا کنید آدم شم."

چرت:

همه چیز یه اتفاقه .همیشه میگم هیچی رو جدی نگیرید .اگه چیزی رو جدی نگیرین. هیچوقت اذیت نمیشین.اگه هیچ وقت اذیت نشین همیشه بهتون خوش میگذره.و هر وقت که احساس تنهایی کردین .کافیه فقط یه آهنگ گوش کنی.و دوستاتوتنو ملاقات کنین.

من همیشه در مورد تو در شگفت بودم /من به فیلمهات فکر میکردم /همه ی عکسها/ساعتها بهشون نگاه میکردم /انگشتهامو رو صورتت به حرکت در میاوردم  استخونها رو دنبال میکردم /دستهاتو زیر ذره بین بررسی میکردم /رگها و بند انگشتها رو جستجو میکردم../و..چند تا نشونه./به صورت خودم در آینه زل میزدم .../فکر میکردم /نگاه میکردم /دنبال چند .../هر چیزی که بتونه یکدفعه همه چیز رو از بین ببره /هیچوقت خودشو نشون نداد/همیشه یه چیزی بود/نیمه پنهان/حالا تو اینجایی/درست این جا جلوی من /همین جا ایستادی/من هنوز مطمئن نیستم/برای چی؟/چطور ممکنه ؟

 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 راستی 7 مرداد تولد وبلاگم بود،خیلی دیره ولی دیگه دیگه حالا تولدش مبارک.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 29 مرداد1388ساعت 5:47  توسط محمد   | 

سلام خیلی سخته تو سایه موفقیت های دیگری زندگی کنی و همیشه با این شخص مقایسه بشی.همیشه من آدم خوبه بودم و اون آدم موفقه!!

مادربزرگ عمل چشم داشت ،همه کارار افتاد گردن ما ،البته یعنی خواهر ژان ،حتی مادربزرگ  به عمو میگفت من بدون .. نمیام میخوان هر جان برن باید خواهر ژانی بره !! مامان هم دیگه تو خونه پیداش نیست همه چی هم تعطیله !!ببینم کسی نمیخواد دست پخته من رو بخوره ؟

انگاری قراره یه مسافرت برم ولی قبلش باید این مدیر گروه لعنتی رو ببینم ،اونم که پیداش نیست،پروژه هم انگاری رو هواست دارم سکته میکنم.نمره ها هم موندن از یه طرف دیگه دارم سکته میکنم .سمی داره عینهو خر میخونه برا ارشد .

خیلی احساس آسودگی  میکنم،احساس میکنم فقط یه برنامه برای خودم میخوام یعنی یه برنامه خوب برای همه کارهام.

 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

بالاخره کسی که دخترها را میترساند جنایتکاره معروف به دار مجازات آویخته شد


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 25 تیر1388ساعت 1:45  توسط محمد   | 

سلام.اومدم ولی بعد از مدتها بزار اول از این فیلمی که به دستم اومد یه چیزی بگم الان تازه فیلمه اخراجی های 2 رو دیدم به نظرم یه فیلم مزخرف و آشغال بود یه فیلم که فقط خواسته بودن........... حالم بهم خورد واقعا حالم از این فیلم بهم خورد ،تو هر چی ادعا نداشته باشم تو 2 تا مورد ادعا دارم یکی اش فیلم دیدنه ،هر چی نباشم یه بیننده حرفه ایی شدم و خوب میفهمم چی به چیه !!!

 امتحاناتم تموم شد اونم چه تموم شدنی ،مثل همیشه بودم دقیقا مثل همیشه بدون هیچ تغییری ،همون تغیراتی که همیشه آخره ترم به خودم میدادم ،همون تغییراتی که به خودم قول میدادم حتما ترم بعد حتما ترم بعد ،و هیچ وقت اجراش نکردم یعنی همیشه با شور شروع میشد و نمیدونم چطوری تموم میشد فروکش میکرد همه چی ،همیشه تصمیمات احساسی همین جوری !!تصمیمات بدون منطق .بگذریم از 2 تا درس خیلی میترسم قبول بشم یکیشونو قبول شدم یکی دیگه هم مونده ،ایشالا اگه خدا بخدا اونیکی رو هم قبول میشم ،بعضی وقتها واقعا احساس متقلب بودن میکنم و اون موقست که میگم پسر تو آدم بشو نیستی !!سره امتحان آز معماری 2 تا سایت بود که امتحان میدادیم استاد میومد از این سایت امتحان میگرفت میرفت اونیکی ،3 تا سوال بود ،استاد جونم هم با کسی که تعارف نداره راحت تو آز اگه ترمه آخر هم باشی میندازه ،سوال 1 رو 3 بار کشیدم جواب نداد وقت داشت تموم میشد کلا قاطی کردم ،به یکی از بچه ها گفتم یه میشه رو فلش برنامه رو بهم بدی گفت میفهمه ،دیدم یه سوال رو فقط نصفه حل کردم گفتم باداباد ،بالاتر از سیاهی که رنگی نیست از پسره امتحان گرفت رفت بیرون استاد رفت بیرون گفتم الانه که بیاد تو رفتم رو سیستمش رو خیلی طبیعی برنامشو ریختم رو فلش اومدم رو سیستمه خودم دختره خوش خنده هم همین جوری هم داره نیگاه میکنه که من چیکار میکنم ،چند تا از بچه ها هستن همیشه وقتی میبینمشون واقعا انرژی میگیرم یکیشون این دخترست اونیکی معینه واقعا هر وقت این 2 تا بشر رو میبینم دارن لبخند میزنن و خیلی لبخندشون قشنگه آدم خدایش اینجور آدمها رو میبینه لذت میبره و روحیش عوض میشه . فقط دیگه حالا میمونه پروژم دیگه هیچی ،هنوز پروژم هم مونده و هیچ کاری نکردم و همش دس دس میکنم که کاری بکنم و نمیکنم و تقریبا 2 هفته دیگه وقت دارم .

میدونی میلی یه بار پیشه کیوی چی گفت ؟؟گفت ما دوستها ابتدایی هستیم !!!!!! و الی آخر که خودم میدونم .من خیلی مایه (احساسی)گذاشتم برای کیوی ،خیلی هم دوستش دارم ولی آیا اون هم برای من اینجوریه ؟کیوی با همه صمیمی میشه ولی فقط چند تا دوست خاص و واقعا صمیمی داره که نمیدونم من هم جزء اون دسته هستم یا نه ؟؟ با این کارهایی که میکنه نمیدونم ،خوب هر کی هر جوریه ،میدونی بعضی اخلاقهای کیوی خیلی شبیه بابامه !! خوب یه مثل هست که میگه واسه کسی تب  کن که واست بمیره .خوب باید دیگه سعی کنم همون گزینه مثبت یا منفی باشم ،میدونی پسرای کاردان بهم میگفتن تک پره ICT ،بعضی وقتا فکر میکنم واقعا همین جور بودم و هستم ،بهتره همین جور هم تو همین محیط دوستی باشم ،خوب انتخاب خودتون بود ،منم دوست ندارم بار این زندگی رو تنهایی بکشم ولی دیگه ................ بود.

میدونی شاید خنده دار باشه همیشه هر چی بیشتر به خودم نیگاه میکنم به کارهام به اعمال رفتارم فقط و فقط یه عیب برای خودم میبینم،همیشه تو کارهام افراطو تفریط بوده ،همیشه همه کارهام همین جوری بود اگه همین یه عیبمو درست کنم خیلی از مشکلاتم درست میشه ،همیشه با اینکه عذاب کشیدم از اینکارام ولی بازم دوباره تکرارش کردم همیشه ،موقعی که میخواستم یه کاری رو انجام بدم سعی میکردم بینقص باشه وقتی کم میاوردم ولش میکردم ،به همین راحتی ،شاید یه بار هم نشد که درس بخونم یادم نمیاد تا حالا جز دقیقا شبه امتحان شبه دیگری درس خونده باشم ،خنده داره نه ،اگه هم باشه خیلی کم بوده ،باورت میشه ولی شاید فقط برای کنکور کارشناسی ناپیوسته آزاد و علمی کاربردی که قبول شدم هر 2 تاشونو فقط اصلا نخوندم ،هیچی نخوندم حتی یک کلمه .همیشه برنامه ریزی درستی نداشتم برنامه ها هم همیشه خرکی بوده یا زنگی زنگ یا رومی روم ،همش افراط تفریط ،آدم انعطاف پذیری نبود م ،تو رفتارم هم همین جوری بودم یا فکر میکنی چرا سراغ کسی نیمرم ،میدونم اگه دوستش داشته باشم همه احساسم همه تعهدم و همه چی رو براش خرج میکنم تو این وضعیت هم میترسم میترسم  که نارو بخورم میترسم  که بهم اونچیزی رو که میخوام نده و هیچ وقت مطمئن نبودم که کسی رو که میخوام اینجورآدمی باشه  و آدمی نیستم که اینجور چیزا رو بتونم به راحتی هذم کنم .میخوام آدم باشم .باید آدم بشم ،باید درست بشم ،این وضعیت هم به تندی و یه دفعه غیر ممکنه و باید به آرامی صورت بگیره و باید آگاه باشم از خودم از احساسم .خدایا شکرت .شکر.شکر.شکر.شکر.

این هم یه شعر تکراری از یادم نمیاد بازم:

شبی از پشت یک تنهایی غمناک و بارانی/تو را با لهجه گلهای نیلوفر صدا کردم/تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم/پس از یک جستحوی نقره ای در کوچه های آبی احساس/تو را از بین گلهایی که در تنهاییم روئید با حسرت جدا کردم/و تو در پاسخ آبی ترین موج تمنای دلم گفتی:/ دلم حیران و سرگردان چشمانیست رویایی /و من تنها برای دیدن زیبایی آن چشم/ تو را در دشتی از تنهایی و حسرت رها کردم/ همین بود آخرین حرفت!/و من بعد از عبور تلخ و غمگینت/ حریم چشمهایم را بروی اشکی/ از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشید وا کردم/ نمی دانم چرا رفتی، نمی دانم چرا/شاید خطا کردم/ و تو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی/ ندانم تاکجا، تا کی، برای چه،  ولی رفتی /و بعد رفتنت باران چه معصومانه می بارید/و بعد از رفتنت یک قلب دریایی ترک برداشت/و بعد از رفتنت رسم نوازش در غمی خاکستری گم شد/و گنجشکی که هر روز از کنار پنجره با مهربانی دانه بر می داشت/تمام بال هایش غرق در اندوه غربت شد/و بعد از رفتن تو آسمان چشمهایم خیس باران بود/و بعد از رفتنت انگار کسی حس کرد /من بی تو تمام هستی ام از دست خواهد رفت/که من بی تو هزاران بار در هر لحظه خواهم مرد/و بعد رفتنت دریا چه بغضی کرد /کسی فهمید که تو نام مرا از یاد خواهی برد/و من با آنکه می دانم تو هرگز یاد من را با عبور خود نخواهی برد /هنوز آشفته ی چشمان زیبای توام برگرد/ ببین! سرنوشت انتظار من چه خواهد شد/ و بعد این همه طوفان و وهم و پرسش و تردید/ کسی از پشت قاب پنجره آرام و زیبا گفت: /«تو هم در پاسخ این بی وفایی ها بگو/ در راه عشق و انتخاب او خطا کردم.» /و من در حالتی ما بین اشک و حسرت و تردید/کنار انتظاری که بدون پاسخ و سرد است/ و من در اوج پائیزی ترین ویرانه ی یک دل/ میان غصه ای از جنس بغض کوچک یک ابر /نمیدانم چرا، شاید به رسم عادت و  پروانگی مان/باز برای شادی و خوشبختی باغ قشنگ آرزوهایت دعا کردم .

هر چه بیشتر به وضعیت کشور فکر میکنم بیشتر به عمق این جمله سید پی میبرم: دراروپا اسلام دیدم مسلمان ندیدم,درکشورهایی بنام اسلام , مسلمان دیدم واسلام ندیدم.حکایت ما هست و...

کلیه فعالیت های اینترنتی رو محدود کردم به همین وبلاگ.دنباله یه کار ثابت هستم خسته شدم.

 كسایی كه دوسم دارن من و تو  قلب های خودشون پیدا میکنند.با كسانی رویاروی میشم كه مقدر شده دیدار كنم.جاده ی زندگی ما بنا بر مشیت الهی با هم برخورد میكند،نه از سر تصادف یا منحرف شدن از مسیر. پس بهتره با روی خوش با این پیوند،پیوندی که  نعمتی است برای ما برخورد کنم.

یکی برام این کامت رو نوشته بود؟؟

نویسنده: ؟؟؟

میدونی چرا مطمئنم تو داری احمقتر و تنها تر میشه ؟؟؟
چون جایی که تو امروز واستادی من 5 سال قبل واستاده بودم . هر روز از خودم همین سوالا رو میپرسیدم , داشتم تمام زورم رو میزدم که اوضاع رو درست کنم ولی زندگیم شده بود عین روزهای بهاری یه روز ابری یه روز آفتابی یه روز بارونی و بیشتر روزهاش هم تو آفتاب بارون میومد .... خیلی دوست داشتم خودم رو گول بزنم (مثه تو) و توی یه بازه زمانی هم موفق شدم (بازم مثه تو) البته بگم !!! بعضی وقتا هم از پس خودم بر نمیومدم و میفهمیدم دارم خودم رو گول میزنم و اون موقع بود که شروع میکردم انتقاد از خودم ( همچنان مثه تو) ... انقدر با خودم حرف زده بودم که دیگه یه جا احساس کردم کلمات دنیا داره تموم میشه !
عجیبه نه ؟؟؟؟ اون موقع بود که تصمیم گرفتم دیگه کلمات دنیا رو بیخودی تلف نکنم ! چون یادم افتاد که کلمات فقط برای بیان فکر ماست و از خودش " هیچ قدرتی نداره " و باید روی قدرت فکر کار کرد ! تقریبا 2 ماه طول کشید تا تونستم کنترل قدرت فکرم رو به دست بگیرم و کار کردن باهاش رو یاد بگیرم و تونستم کاری کنم که بعد از 2 سال 7 ماه بدون هیچ تماسی از سمت من بالاخره بهم زنگ بزنه و ازم عذر خواهی کنه و التماس کنه که تو رو خدا یه فرصت دیگه بهم بده ... واقعا عجیب بود ! همون موقع یاد اون زمانی افتادم که التماسش میکردم تو خدا بمون ! یاد اون روز نحس افتادم که رو یه صندلی دیدمش تو بغل یکی دیگه و نیشش تا گوشش باز بود ... اون روز من التماس میکردم و امروز نوبت اون بود ..

...قبلا من یه آدم ضعیف واقعی بودم و فقط ادای آدمای قوی رو در می اوردم ... نمیگم امروز خیلی قوی شدم ولی خوشحالم که اون آدم ضعیف گذشته نیستم و خیلی بهتر و راحت تر زندگی میکنم !
بزار از منبر بیام پایین ! تو چون نیروی ذهنت رو باور نداری (شایدم نمیشناسی) داری دقیقا در جهت تخریب خودت استفاده میکنی ... دقیقا مثل این می مونه که با یه شمشیر بخوای یه هلو رو پوست بکنی ! شاید بتونی پوست هلو رو بکنی اما پوست خودت هم کنده میشه ... شمشیر رو بزار کنار برو سراغ یه چاقوی تیز و خیلی آروم و با لذت هلو رو پوست بکن و با لذت خیلی بیشتر بخورش ! اگه فکر میکنی هلو رو نداری یا چاقوی تیز دم دستت نیست یا بلد نیستی اونو پوست بکنی مطمئن باش هلوی پوست کنده رو هم بلد نیستی بخوری و اون موقع دقیقا میشی همون احمقی که داری سعی میکنی باشی و البته تا حالا هم بگی نگی موفق بودی ...
زندگی دو تا مسیر اصلی داره یا خیلییییییی سخت و دردناکه یا خیلیییییییییی شیرین و راحته ! آدما خودشون انتخاب میکنن از کدوم برن !
امیدوارم به زودی تو مسیر شیرین و راحت ببینمت !

 جواب:خوب  اولین شرط گفتگو احترام هستش همون اصلی که تو زیره پا گذاشتیش !نه تو هیچ کس دیگه ایی حق نداره بهم بخواد توهین کنه و بگه احمق.اگه جوابت رو میدم به این خاطره که احساس میکنم برام وقت گذاشتی.و حداقل کاری که میتونستی بکنی این بودکه خودتو معرفی کنی.نه با چند تا علامت سوال .

این جایی که من ایستادم هیچ کسه دیگه ایی توی این دنیا وای نایستاده و نخواهد ایستاد ،هیچ  2 نفری شرایط مشابه هم ندارن و نخواهند داشت ،اگه هم داشته باشن اون 2 نفر مثل هم نیستد البته شاید اگه فطرت آدمی رو یکی بگیریم ولی هیچ وقت یکی نیست !در ضمن من خیلی وقته احساس میکنم کلماتم واژه ها حروفم تکراری شدن و دارم واژه های جدید جایگزین میکنم تا دایره کلماتم محدود نشن هیچ 2 کلمه ایی هم یک معنی نمیدن ، تا اینجوری بتونم خودم رو بهتر بشناسم .خوب برگردیم سره چیزایی که شما گفتید ،تو از من چی میدونی ؟؟ یعنی واقعا چی میدونی ؟؟من رو میشناسی ؟؟ خوب اگه بشناسی چقدر بهم نزدیکی ؟؟ چقدر از افکارم از مشکلاتم خبر داری؟؟چقدر ؟؟

اولین بار موقعی که این وبلاگ رو ساختم قصدم یه چیز دیگه بود ،یعنی یه فکرهای دیگه ایی تو سرم بود و یه چیزهایی دیگه ایی فکر میکردم ،یه سوال از طرف یه شخص که پرسید ....... باعث شد بهتر فکر کنم به نوشتن ،به داشتن وبلاگ طور دیگه ایی فکر کنم !خوب ولی بعد شروع کردم به هجو خودم هجو احساسات بدم ،هجو تمام چیزهایی که آزارم میداد و داده ،فکر میکنم فقط یه بار نوشته هام رو خوندم یعنی حتی من نوشته هامو ویرایش نمیکنم چون میخوام اون حال بدم رو بریزم دور!!!!خیلی کمتر اتفاقات خوب زندگیم رو نوشتم ،اونقدر خوش بودم که نمیدونستم چی بگم ،که نگزریم از اینکه یه بار خواستم اتفاقات خوب رو هم بنویسم ولی دیدم موقع اتفاقات خوب خیلی کمتر میام نت !!

خوب یادت باشه البته اگه وبلاگمو خونده باشی میدونی که نوشتم آخرین مشکلم تو زندگی عشق هستش ، میخوام بگم من (محمد) یه آدم خودخواه هستم ،تو زندگیم یه بار سال مهر 78 ،بعد از یه سری اتفاقات فوق العاده و باور نکردنی ،کلا عوض شدم و رویه زندگیمو عوض کردم .سال 85 یعنی تابستون 85 موقعی که کاردانیم تموم شد ،یه چیزهایی فهمیدم یه جریاناتی رو متوجه شدم که نمیدونم چطور تا اون موقع متوجه نشده بودم یعنی یا نشد که متوجه بشم یا.. خوب از اون موقع دیدم نمیتونم مثل گذشته زندگی کنم،باید شیوه زندگیمو عوض میکرم  ،آدم سختی شدم ،در کل آدم گیری بودم و اون ..باعث شد گیر تر بشم،برای اون وضعیتم مشکلات رو به 2 دسته تقسیم میکنم مشکلاتی که میتونی روشون به هر طریقی (روحی یا فیزیکی ) تاثیر بذاری یا مشکلاتی که هیچ نقشی روشن نمیتونی داشته باشی به دور از اون مشکلی ولی به لحاظ روحی روت تاثیر میزاره این دسته دوم همون مشکله منه مشکلاتی که نمیتونم کاری براش بکنم تنها و تنها خدا میتونه کمک کنه .میدونی آره خودم رو تو یه چی دارم گول میزنم نمیخوام این مشکلم رو قبول کنم واقعا نمیتونم باهاش کنار بیام .هیچ کاری هم نمیشه براش کرد. خوب در مورد اون حرف هم که قدرت ذهن !خودم به شخصه nبار فیلم راز 1 و 2 رو دیدم و بهش فکر کردم حتی خودم قبل از این فیلم این رو تجربه کردم و اولین بار که این فیلم رو دیدم گفتم این واضح و مشخصه ،چون اگه غیر از این بود من هیچ کدوم از درسامو پاس نمیکردم ،اونقدرم بهش ایمان دارم که نمیتونی تصور کنی و نقل قول میکنم از یکی که میگه :به اندازه تمام افراد روی کره زمین تعریف برای خوشبختی وجود داره . خلاصه میکنم تو زندگیم همیشه دنباله چیزهای خاصی بودم هستم خواهم بود . شادی آرامش .ولاغیر.

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 22 تیر1388ساعت 0:33  توسط محمد   | 

یه سری.........
"رویایی دارم 
و آوازی در دلم
که به من کمک کند 
اگر شگفتیهای یک داستان 
پری دریایی رو دیده باشی
میتونی آینده رو به دست بیاری
حتی اگه شکست خورده باشی"

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه 15 تیر1388ساعت 4:35  توسط محمد   | 

سلام.چند روزی حالم خیلی خراب بود زده بودم بیخیالی و غاطی بازی مینشستم کارتن تماشا میکردم هر چی که تلویزیون نشون میداد رو میدیدم ،خیلی خوش گذشت از درون خودم رو میخوردم .خونه بودم که مثلا درس بخونم .یه چند نفری هستن که میزنگن و میگن که خرم آبادی هستن و پیام نوری و اصلا منو نمیشناسن و من باور کردم چون چاره ایی ندارم که باور کنم یا نکنم باشن یا نباشن مهم نیست !!!بازار بازاره انتخاباته و دور دروه ریختن پته هم دیگه رو آبه و قبیح تر از همه کسیه که اسمه خودش رو گذاشته دکتر!!! و  خیلی ها رو دنباله خودش داره میکشه ،من هیچ دوره ایی واقعا برام مهم نبوده چه شورا چه مجلس چه ریاست جمهوری کی میخواد بشه ،ولی این اولین دوره ایی که خیلی برام مهم هست که شخص خاصی نشه.قرار بود برای خودم کسی انتخاب کنم  و میخواستم شخصی رو برای خودم داشته باشم یه کسی که شونه بشونه من باشه ،قرار بود که اینجوری بشه و میخوام !!!!این موبایل هم داره اعصابم رو خط خطی میکنه داره رو اعصابم راه میره .امروز رفتم دکتر فقط 3 قلم دارو با دخترچه شد 29900حالا پولام داره قشنگ ته میکشه ،قشنگ ،تقریبا هیچی نمیمونه ،پول برای تصفیه و کارت ورود به جلسه هم ندارم و نمیدونم چیکار کنم ،خوردم به بیپولی ناجوررررررررر،تو این چند سال هیچ وقت اینجوری وضعم خراب نبوده ،به هر حال .میدونی همه دوستان فقط میخوانت برای استفاده کردن و پر کردنه تنهاییشون ،نه چیزه دیگری ،برای اینکه یه پله هستی براشون ،برای پر کردنه تنهایی.نباید برای هیچ رابطه ایی زیادی مایه گذاشت یعنی به این نتیجه رسیدم ،مگر اینکه ببینی برات این مایه رو میزاره ببینی این حس رو بهت میده که براش مهمی.ببین غریبه ایی که اسمه خودتو گذاشتی هانیه !!هیچ وقت بهت اعتماد نمیکنم !نمیگم چرا ؟ولی دلیلشو خوب میدونم ،از این رابطه به کجا میخوایم برسیم؟میدونم چی میخوای منم کمکت میکنم ولی یک مورد خیلی مهم رو در مورد من نمیتونی درک کنی اونم شخصیته منه .امروز واقعا از قیافه خودم بدم اومد ،لاغر شدم ،با این ریشهای مزخرف ،با لباسهای کهنه و موهای پف کرده ،واقعا چرا اینجوری شدم ؟؟آیا واقعا تاثیره محیطه ؟؟یا دارم عوض میشم ؟خیلی باکلاستر بودم ،چرا اینجوری دارم میشم ؟؟تازه میفهمم چرا خیلیا درگیر زندگی میشن دیگه اینجور چیزا براشون از اهمیت میوفته ،ولی دلیلشو نمیتونم بفهمم ولی حسش میکنم.از فریدون متنفرم اون و ...رو  مسئول تمامی اتفاقات میدونم..خاکی بودنم دلیل بر کوچیک کردنه خودم نیست دیگه زیادی خاکی شدم کافیه .بهتون غرور رو نشون میدم چطوری بودم و چطوری شدم.امتحانات دارن شروع میشن و من هیچی نخوندم ،آهای غریبه برام دعا کن امتحانا رو با نمره خوب پاس کنم و تموم بشه ،"شاید گرفتار سکوتی شوم  ..........."ادامه ش یادم نمیاد.بدون دلیل و با هزار دلیل شاید خودم رو پیدا کردم .بزرگترین آرزویم رسیدن به آرامش است آرامش چیزی که تجربش برام خیلی مشکله ،معانی برام عوض شدن ،همه چیز داره تغییر میکنه ،خدایا چیکار کنم به کی بگم بهت بگم؟؟؟؟کمکم کن کمک کن نجمه حرفه خیلی درستی در موردم میزد دارم فکر میکنم که واقا حرفش درست باشه.میخوام ادم بشم ،چرا خودمو درگیر کسایی بکنم که هیچی برام نیستن هیچی ،حتی زمزمه یک نسیم هم نیستند ،چرا درگیر بشم ؟؟بزار همین جوری که هست تموم بشه .حاصل عشق مترسک به کلاغ،مرگ یک مزرعه است .خدانگهدار.

بر گرفته از یه منبع ناشناس :

من مورچه ای هستم

که عاشق زرافه ای زیبا شده

!هزار برابر قدم عاشق ام

ببخشید!

میخواهم ببوسمتان

تا لب های شما چند روز راه است.

عکسامو بفهمید.

 Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

+ نوشته شده در  چهارشنبه 20 خرداد1388ساعت 23:52  توسط محمد   | 

سلام.دیروز با معین و علی اینقدر خندیدیم حالم بد شد.تو این دانشگاه 4 تا پسر رو واقعا دوست دارم .تو این دانشگاه 2 تا دختر رو واقعا دوست دارم.تو این دانشگاه از 3 تا پسر واقعا متنفرم.تو این دانشگاه از 1 دختر واقعا متنفرم. بیشتر افراد چه پسر و چه دختر هیچ حسی نسبت بهشون ندارم ولی افرادی هم هستن چه از 2 جنسیت که ازشون خوشم میاد دوسشون دارم و به دیدنشون عادت کردم.حالا چهارشنبه ایی که پنج شنبش تعطیله و موقع غروب نشستی جلوی مهندسی ،حالا یکی از اون دخترهایی که دوسشون داری نشسته باشی پیشه یه دوست و دوسته اون دوست هم پیششه  و تو اولین باری هست که داری با این دوست دوست حرف میزنی و اتفاقی اونی که دوسش داری از اونجا رد میشه و تو با هدف بحث رو عوض میکنی طوری که هیچکی نمیفهمه و یه دفعه ایی بدون اینکه بدونن شروع میکنن در مورد اونی که  اون دختر صحبت کردن که کیه و چیکارست و چطوریه و باباش کیه وچیکارست از زمان بچگیش شروع میکنن به گفتن تا این لحظه ،تو بغض گلوتو میگیره خیلی خیلی زیاد ناراحت میشی و نمیدونی چیکار باید بکنی اتفاقی دل میزنی به دریا و حرفه دلتو پیشه اونا میگی و میگی که این دختر رو دوسش داری و تازه میفهمی و یه سوال برات پیش میاد که چرا این دوست صمیمی تا حالا در مورد این هیچ چیزی بهت نگفته و خیلی ناراحت میشی ؟؟اون دوست چیزی برای گفتن پیشه تو نداره .گفتی که دوسش داری اونا هم هزار تا دلیل میارن که این طرف فلان و بهمانه (البته تو خودت میدونی که بیخیال این شخص شدی و یه خط قرمز کشیدی دورش ولی خیلی دوست داری بیشتر در موردش بدونی )و تو میگی که دوسش دارم ،میگن باباش فلانه ،و تو دلت میگی از همه این حرفا بدم میاد و میگن دوستش خیلی خرابه و هرجاییه ،با تنها کسیایی که نبوده سگهای محلشونه و خیلی ناراحت میشی و هیچ حرفی برای گفتن نمیمونه .اون دوست دوست بر میگیرده یه چیزی رو که خودت میدونستی برات یادآوری میکنه ،میگه :از کسی که تو یه خونواده بد بوده پرهیز کنید ،از سبزه مبزله بپرهیزید.تو بیشتر ناراحت میشید که چطور به خودشون اجازه میدن یه خونواده رو ببرن زیره سوال ،همه یه خونواده رو خراب کنن ،فقط بخاطره اینکه پدر رفتارش لاتیه ،بخاطره اینکه دوست اون دختر خرابه ،خیلی چیزهایی دیگه ایی گفتن که واقعا شرمم میشه به زبون بیارم ،شاید شاید شاید (البته فقط شاید)همه این چیزا واقعیت داشته باشه ولی همه این حرفا دلیل نمیشه که آبروی یه فرد یه خوانواده رو ببرن ،دیدیم مطمئنم بطور ناخواسته با این دانسته ها عوض میشه ،دونستن چیزهایی باعث عوض شدن دید افراد میشه .ومن ناراحتم.همونطور که اون دختری(سحر) تو پسته قبل گفتم بهش نشون نداد دیروز که منو دید عصبانی صورتشو برگردوند ،داسنتن بعضی چیزها باعث بعضی رفتارهای ناخواسته میشه ،ولی نمی دونم از کجا ؟؟!شاید هم من اشتباه کردم. تو از اعماق قلبم خبردار شدی توی اون لحظه که نباید میشدی ،همه خیلی حرفای نگفته زیادی دارن که هیچکی نمیدونه و فقط خدا ازش خبر داره .   Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

+ نوشته شده در  پنجشنبه 7 خرداد1388ساعت 13:48  توسط محمد   |